که سینه‌ها سیه از روزگار دم سرد است*/ شجریان در لندن


برداشت از گودر


ساعت پنج و پنج دقیقه صبح‌. همین الان رسیدم خانه. از قطار هم جا ماندم. با شناختی که از خودم داشتم البته این اصلن امر غیرمنتظره‌ای نبود و نمی‌دانم چه اصراری دارم وقتی این‌قدر دقیق با خودم آشنایی دارم که جا می‌مانم، باز هم بلیط برگشت می‌گیرم. به هر حال، با اتوبوس برگشتم و بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم طول کشید و خسته شدم و سرد بود. سرده آقا. خیلی سرده این شب‌ها... 

اینا رم می‌نویسم یه وخ لال امشب از دنیا نرم و شمام بدونین کلن چه خبر بود و آقا چیا خوند

رفته بودم کنسرت شجریان امشب. با گروه شهناز اجرا داشت در رویال فستیوال هالِ لندن. طبعن غلغله بود. 
فازغالب اجراهای امشب، فاز غم‌ بود. سر جمع سه شعر از ابتهاج و از حافظ و مولوی و سعدی هم هر کدام دو شعر خواند. چینش شعرها خیلی خوب بود. بخش اول را به یاد پرویز مشکاتیان زدند. با می و حافظ شروع کردند و بعد از سایه خواند: «هوای باغ گل سرخ داشتیم و دریغ/ که بلبلان همه مردند و برگ‌ها زردند/ شب است و آینه خواب سپیده می‌بیند/بیا که روز خوش ما خیال پروردست/ چه‌ها که بر سر ما رفت و کس نزد آهی/ به مردمی که جهان سخت ناجوانمردست... ». تکنوازی تار مجید درخشانی با آواز همین شعر سایه، شب من یکی را ساخت. گویا بود و پر از حکایت احوال

شهناز شجریان هم خواند راستی. از پارسال خیلی بیشتر و رساتر خواند. این زن هم کم کم باید برود گروه خودش را راه بیندازد. مثل برادرش، همایون. لباس‌اش هم همان لباس صورتی پارسال بود. موهایش هم به همان بلندی و قشنگی. پارسال نزدیک‌تر بودم به صحنه و بهتر خط و خطوط صورت‌شان را می‌شد موقع اجرا شد و لغزیدن دست‌ها روی سازها و حرکات دست شجریان که به نظرم نصف عیش اجرای زنده‌اش است.

بعد هم تکنوازی نی بود و آوازی که شعرش از سعدی بود. آن غزلی که می‌گوید: «بر که توان نهاد دل تا ز تو وا ستانم‌اش». آخر بخش اول هم تصنیف «ساکن جان» را خواند که یکی از هجرانی‌های عالی مولوی‌ست :« ‌ای ساکن جان من آخر تو کجا رفتی، در خانه نهان گشتی یا سوی هوا رفتی..». ای داد...فکر کردم ترکیب «ساکن جان» عجب ترکیب غریبی‌ست. یکی بیاید توی جان آدم ساکن بشود همین طوری. یکی ازش بپرسد شما کجا سکونت داری؟ بگوید توی جانِ فلانی. ای آقا...

بخش دوم هم یک دونوازی تار و سنتور داشت که عالی بود و بعد شعر معروفِ سایه 
شبی رسید که در آرزوی صبح امید/هزار عمر دگر باید انتظار کشید
در آستان سحر ایستاده بود گمارد/سیاه کرد مرا آسمان بی‌خورشید
هزار سال زمن دور شد ستاره‌ی صبح/ ببین کزین شب ظلمت جهان چه خواهد دید

این خیلی مهم بود که شجریان امیدِ الکی نمی‌داد. جاهایی هم که از عشق می‌خواند، با طعن بود. «منزل عشق» سعدی را خواند مثلن و آن یکی دو بیت معروف آن غزل: «بر سر بازار سربازان عشق، زیر هر داری جوانی دیگر است/ این گدایانی که این دم می‌زنند/ هر یکی صاحبقرانی دیگر است». شجریان یک طور خوبی توی هر دوره‌ای صدا شده و چیزهایی که خوانده متناسب با وضع بوده معمولن. غم و خستگی اجرای امشب‌، حداقل برای من، حس مدام این مدتم بود. غم. طعن. غم. طعن. عشق. غم. این بود فاز امشب و خیلی شب‌های پیش از این. 

اینکه همخوانی «مرغ سحر» و «همراه شو عزیز» اجرای نهایی بود هم که گفتن ندارد. فعلن تا اوضاع مملکت 
بهتر نشده همین است 
که هست.

شجریان کلن خسته بود. صداش. شاید یک دلیل‌اش اجراهای پی‌در‌پی‌اش در این تور اروپا باشد. فردا شب هم اسکاتلند برنامه دارد

تیتر مطلب مصرعی از شعر «سایه» است*

لازم نوشت| به خاطر احترام به نویسنده این سطور هیچ گونه ویرایشی روی آن صورت نگرفته است.

عاشق نوشتن در اینجا هستم

..اما دستم به نوشتن نمی رود..امیدوارم به زودی دوباره شروع کنم..با تغییرات اساسی